<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>آبی فیروزه‌ای</title>
		<link>https://urlaby.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>تکرار تلخ</title>
						<description>&lt;p&gt;تکرار تلخ &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا که چند روز بیشتر به بازگشایی مدارس نمانده، نمی‌دانم چرا مدام خاطره چند ماه پیش در ذهنم تکرار می‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خاطره ساعت 9:45دقیقه‌ی روز 9 اسفند، روز تعطیلی مدارس.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من و بچه‌های کلاس پیش دبستانی، بی‌خبر از اتفاقات که افتاده بود و ماجراهایی که قرار بود بیافتد، بازی می‌کردیم و با هم نقاشی می‌کشیدیم. یکی از مادرها در زد. وقتی در را باز کردم گفت:« می‌خواهم پسرم را ببرم.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگرانی در چشمانش موج می‌زد. همین که دانش آموز را آماده‌ی رفتن می‌کردم ماجرا را برای تعریف کرد؛ حمله‌ی آمریکا به ایران.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند دقیقه بیشتر طول نکشید که مادرهای دیگر سر رسیدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه می‌گفتند بیت رهبری را زده‌اند. اما نمی‌دانم چرا مطمئن بودم برای رهبرم اتفاقی نیفتاده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه که رفتند از پایگاه بیرون آمدم. در تمام خیابان‌ها ترافیک سنگینی بود. نانوایی‌ها همهمه بود. دلشوره‌ی عجیبی داشتم. مدام به پسرم فکر می‌کردم که در مدرسه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خانه که رسیدم با دیدن پسرم خیالم راحت شد، اما اتفاقات آن جنگ تلخی بی پایانی داشت. تلخی که بعد از گذشت هفت ماه، هنوز طعمش مثل روز اول در کامم مانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید دلهره‌ی این روزها ترس از تکرار آن ماجراها باشد؛ تکرار آوار مدرسه، رفتن اما باز نگشتن از مدرسه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌دانم کاری از دستم بر نمی‌آید، به غیر از دعا کردن، دعا برای آرامش قلب همه‌ی مادران، به مدرسه رفتن و به سلامت برگشتن همه‌ی بچه‌ها به آغوش خانواده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://urlaby.kowsarblog.ir/تکرار-تلخ-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://urlaby.kowsarblog.ir/تکرار-تلخ-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>برگ‌های زندگی</title>
						<description>&lt;p&gt;روی اولین برگ زندگیم نوشتم، با تو خواهم ماند برای همیشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; در برگ دوم نوشته شده بود، خواهی ماند، اما نه برای همیشه&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://urlaby.kowsarblog.ir/برگ-های-زندگی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://urlaby.kowsarblog.ir/برگ-های-زندگی</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
